![]() |
![]() |
|
| ای مرغ دلم از این قفس بیرون شو...لیلات تو را می طلبد مجنون شو |
|
آیا غریب بود که تنها نشسته بود از هر چه غیر کنج دلش، دل گسسته بود آیا بهانه ی دل غمگین او منم یا از حضور سایه ی من دلشکسته بود وقتی که زل زدم به دو چشمش مرا ندید چشمان عاشقیش به باران نشسته بود دستم دراز شد که بگیرد دو دست او برگشته بود و دست دلش نیز بسته بود گفتم بهار آمده قصد سفر کنیم گفتا ز پاییز گو ،دلش از بهار هم گرفته بود دستان کوچکم اما در اوج آسمان اما دعایی برای اجابت نمانده بود گفتم بیا و ببین دو دستان خسته ام دستانی که در انتظار روزی خجسته بود من در انتظار جوابی ز سوی او او رفت و زبانی برای من ،که کلامش نبسته بود گفتم به قاصدک که پیامی رسان به یار تا بداند او که یارش سلامی رسانده بود گفتا که یارت ای غزل سرای مهربان سلامی نداد و پیامی نفرستاده بود گویا برای همیشه بهار عمر من نابود شد و در پای خزان دلش آرام رسته بود حال من ماندم و مصراعی ز بیت قبل همان دعایی که برای اجابت نمانده بود!
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:10 به قلم یلدا |
|
|
به بهانه ی پرواز
گفته بودی ؛ نه گفته ای : چه روح های بسیار را دیده ام که پوسیده اند و کوچک و زبون لاغر مانده اند تنها به این علت که کسی بر سر راهشان نایستاده تا به آنها بفهماند که : " تو تا کجاها می توانی بروی ، بپری ،سفر کنی ،بگریزی"...
دکتر تو بر سر راهم ایستادی ومن ندیدمت ،از تو گذشتم بی آنکه... . . . هوس پریدن با پریدن یکی نیست مگه نه؟! |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:51 به قلم یلدا |
|
|
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:19 به قلم یلدا |
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:19 به قلم یلدا |
|
|
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:6 به قلم یلدا |
|
|
آنکه در دل هوس سوختن ما می کرد کاش می آمد و از دور تماشا می کرد...
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:56 به قلم یلدا |
|
|
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:53 به قلم یلدا |
|
|
* پناه... * پرنده گفت :کوچ درخت گفت: آه پرنده کوچ کرد و رفت تا بهار درخت ماند و انتظار...
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:45 به قلم یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| به یاد استاد |
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت
نه آنچنان که ((کسی می خواست)) که من کسی نداشتم کسم خدا بود ؛کس بی کسان... "دکتر شریعتی" رنجم نه دیگر تنهایی که جداییست و اضطرابم نه زاده ی بی کسی که بی اوئی... دلی که از بی کسی غمگین است هر کس را می تواند تحمل کند هیچکس بد نیست.دلی که در بی اوئی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد... دکتر هبوط ص 110 |
| دکتر |
|
در حضور تو... آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|