![]() |
![]() |
|
| ای مرغ دلم از این قفس بیرون شو...لیلات تو را می طلبد مجنون شو |
|
فاطمه،فاطمه است...
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 15:57 به قلم یلدا |
|
|
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:57 به قلم یلدا |
|
|
پرنده گفت:رود
درخت گفت:جاری و روان و در همان حدود، عده ای برای افتتاح سد،کف زدند. |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:41 به قلم یلدا |
|
|
عشق تو را چون یک دسته گندم در آغوش می کشد می کوبدت تا پوسته ات را جدا کند . می پالایدت تا سپوست را دور افکند. می سایدت تا سفیدت کند. خمیر می سازدت تا نرمت کند. سپس تو را به آتش مقدس خویش می سوزاند تا: از تو مقدس نانی سازد برای مهمانی مقدس خداوند... جبران خلیل جبران
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:22 به قلم یلدا |
|
|
پرنده گفت:عشق
درخت گفت:پل پرنده بر پل معلقی که روی رودخانه بود،خیره شد. |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:7 به قلم یلدا |
|
|
پرنده گفت: آرزو
درخت گفت: بی کران و هر دو چشم انتظار یک نگاه مهربان. |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:48 به قلم یلدا |
|
|
پرنده گفت:عمر
درخت گفت:برق و باد و قارقار یک کلاغ دیرسال رشته ی کلام آن دو را گسست.
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:49 به قلم یلدا |
|
|
گل من پرپر نشوی که بلبلی به باز شدن غنچه ی لبخند تو زبان به سرود باز کرده است. شمع من خاموش نگردی که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است. ساقه ی گلبن بهار من نشکنی که دلی به رویش امیدوار تو دل بسته است. آفتاب من غروب نکنی که شاخه ی آفتابگردانی به جستجوی تو سربرداشته است. دامن من تو را برنچینند که حلقومی عقده دار است. صومعه ی من فرو نریزی که دلی نیازمند نیایش است. چشمه ی من نخشکی که جگری در عطش کویر سوخته است. بالین من تو را برنگیرند که سری بیمار است. بستر من تو را برنبندند که تنی تبدار است. کاشانه ی من ویران نگردی که آواره ای بی پناه مانده است. باز یافته ی من گم نشوی که بهشت بازیافته ی روحی هستی که در دوزخ نشیمن دارد.
|
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:57 به قلم یلدا |
|
|
پرنده گفت:کوه
درخت گفت:استوار و دره غرق در صدای ریزش ستیغ کو شد. |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:38 به قلم یلدا |
|
|
پرنده گفت شاعرم درخت را سرود درخت گفت:زنده ام و راز زنده بودنش پرنده بود. |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:31 به قلم یلدا |
|
|
زاندازه بیرون تشنه ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن و آنگه بده اصحاب را مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آ ب را امروز حالا غرقه ام تا با کناری اوفتم آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را سعدی چو جورش می بری نزدیک او دیگر مرو ای بی بصر من می روم؟ او میکشد قلاب را |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:40 به قلم یلدا |
|
|
::::::::::: ای عشق مدد کن که به سامان برسم چون مزرعه ی تشنه به باران برسم یا من برسم به یار،یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسم... :::::::::: |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:55 به قلم یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| به یاد استاد |
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت
نه آنچنان که ((کسی می خواست)) که من کسی نداشتم کسم خدا بود ؛کس بی کسان... "دکتر شریعتی" رنجم نه دیگر تنهایی که جداییست و اضطرابم نه زاده ی بی کسی که بی اوئی... دلی که از بی کسی غمگین است هر کس را می تواند تحمل کند هیچکس بد نیست.دلی که در بی اوئی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد... دکتر هبوط ص 110 |
| دکتر |
|
در حضور تو... آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|