تبليغاتX
فرشته ی از راه رسیده ی من...
ای مرغ دلم از این قفس بیرون شو...لیلات تو را می طلبد مجنون شو

زمستان پایان و سکوت میگرفت و دو پاره ابر از دو سوی آسمان به حرکت در آمدند.

شلاق ناپیدای نسیمی شوق زده آن دو را به سوی هم میراند.

دو پاره ابر یکی تیره و گرفته و عبوس بر چهره اش اخمی تند و در سینه اش صاعقه ها و تندرها و رعدهای دیوانه و مهیب به بند کشیده،بی قرار انفجار و دیگری همچون کبوتری سپید،به لطافت خیال دخترک معصومی...

سبکبار همچون روح مهربانی،پاک همچون قلب روشنی،سپید همچون صلح،صمیمی همچون آشتی،سبک همچون نفس کشیدنی پس از گریستن،روشن همچون دیداری پس از بازگشت،زیبا...همچنان پاره ابر سپید گوش های آسمان در نخستین بامداد نشسته ی خلقت...دو پاره ابر آرام و خوش آهنگ به سراغ هم آمدند،ناگهان برقی زد و قهقهه ی دیداری و باریدن گرفت و بهار آغاز شد...

(هبوط در کویر: دکتر شریعتی)

+زخمه ای بر تار جان آمد  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:45  به قلم یلدا | 

عزیزم سلام یه چیزی ،بیا بی وفا بشیم
دوست دارم که ما یه جور از همدیگه جدا بشیم
فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیوونه بشیم
بهتره ما هم مث تموم عاقلا بشیم
 هدف من و تو از حرفهای زیبامون چیه
 کاشکی تصمیم بگیریم با یکی آشنا بشیم
 می دونی دیدم نمی شه من و تو با هم باشیم
 هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم
 ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد
کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم
 دور شدیم از حرفهای روزای آشنایی مون
سخته اما بیا باز مث غریبه ها بشیم
ستاره خواستم بچینیم دیگه دستم نرسید
 ما باید نزدیکتر از این ستاره ها بشیم
 یه چیزی مث یه شک من و رها نمی کنه
 بیا امشب و من و تو غرق دعا بشیم
فکرش و کردی دیگه خدا ما رو دوست نداره
 بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم

***
 خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی می گی
بیا به هر چی که بود تو شعر بی اعتنا بشیم

+زخمه ای بر تار جان آمد  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:46  به قلم یلدا | 

اَلسلام عَلی اِمامی الحسن(ع)

اُنظر ،اَنا  الاَن اتکلّم معک بلسانک

یا امامی الحسن (ع) اُحب اَن اکون  اهلاًٍ لحبّک

ایهاالحسن (ع)  ،اتی  صفرک و صفر  جدک رسول الله (ص)

لکن سفری  لم  یات

ارید اَن ازورک ،اُرید  ان اشعُر بک (اُحس بک)

هو فی قلبی ؛ارید ان ابکی  علیه ؛ له

یا امامی  طلبت منک کثیرا ؛و لکنک اعرضت عنی

ادری عنک ترید  ان انادیک ؛انت ترید ان ابکی  علیک

لانک تحبنی ،الیس هکذا؟

یا امامی  ! انادیک مناداة ما ، اقول الحسن و الحسن

حتی تقول: قبلتُ ، تعال

ان جئت ما رجعت...

احبک با ابا الحسن...احبک

سلام امام حسنم(ع)

ببین دارم با زبون خودت  با هات حرف می زنم !؟

یا امام حسنم دلم می خواد شایسته ی دوست داشتنت باشم

یا حسنم صفر  تو و جدت  محمد(ص) رسید.

اما ؛ سفر من نرسید!

دلم می خود بیام ببینمت ؛حست کنم

***

دلم براش تنگه   دلم می خواد براش گریه کنم!برای خودش...

یا حسنم خیلی ازت خواستم اما روت رو برگردوندی

می دونم  دلت می خواد  صدات بزنم ؛دلت می خواد برات گریه کنم؛

 آخه   دوسم داری ،مگه نه؟

یا حسنم اونقدر صدات می زنم و حسن ،حسن می کنم  

تا بگی : قبول ؛ بیا...

اگه اومدم دیگه بر نمی گردم

دوست دارم امام حسنم ...

دوست دارم

+زخمه ای بر تار جان آمد  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:6  به قلم یلدا | 

هوالمحبوب

خانه تکانی که کرده بود ؛هر چیز به کارش نیامد  گذاشت  بیرون

***

سمساری  همه را  برد  ؛

...دل ما روی زمین ماند  مامور شهرداری  بی توجه از آن گذشت...

+زخمه ای بر تار جان آمد  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:50  به قلم یلدا | 

**لیلای من**

شب بود ؛

خدا شمع روشن کرد

شمع خدا           " ماه " بود

شمع خدا دور بود

شمع خدا "پروانه " می خواست

لیلی پروانه اش شد

بال پروانه های کوچک می سوزد  زیرا

شمع ها زیاد نزدیکند

بال لیلی هرگز نمی سوزد؛

لیلی پروانه ی شمع خداست

شمع خدا ماه است.ماه روشن است ؛اما:

نمی سوزد

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد

 

+زخمه ای بر تار جان آمد  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:50  به قلم یلدا | 

 

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم میرود         وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

 

من مانده ام مهجور ازاوبیچاره ورنجور از او     گوئی که نیشی دور از اودر استخوانم میرود

 

 

گفتم به نیرنگ وفسون پنهان کنم ریش درون      پنهان نمی  ماند که خون برآستانم میرود

 

 

او میرود دامن کشان من زهر تنهائی چشان        دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

 

 

بگذ شت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم       چون مجمر پر آتشم کز سر دخانم میرود

 

 

با آن همه بیداد او وآن عهد بی بنیاد او             در سینه دارم یاد اوتابرزبانم میرود

 

 

محمل بدار ای ساربان تندی مکن ای کاروان     کز شوق آن سرو روان گوئی روانم میرود

 

 

باز آی برچشمم نشین ای دلستان نازنین            کزشوق.فریاد اززمین برآسمانم میرود

 

 

شب تا سحر می نغنوم واندرزکس می نشنوم       وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود

 

 

گفتم بگریم تا ابل چون خر فرو ماند به گل         وآن نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود...

 

 

صبراز وصا ل یا رمن یرگشتن ازدلدار من       گر چه نباشد کارمن هم کار از آنم میرود

 

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن       من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

 

سعدی فغان ازد ست ما لایق نبود ای بی وفا     طاقت همی آرم جفا کارازفغانم میرود...

+زخمه ای بر تار جان آمد  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:47  به قلم یلدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو


به یاد استاد
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت
نه آنچنان که ((کسی می خواست)) که من کسی نداشتم
کسم خدا بود ؛کس بی کسان...
"دکتر شریعتی"
رنجم نه دیگر تنهایی که جداییست و اضطرابم نه زاده ی بی کسی که بی اوئی...
دلی که از بی کسی غمگین است هر کس را می تواند تحمل کند هیچکس بد نیست.دلی که در بی اوئی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد...
دکتر هبوط ص 110

دکتر
در حضور تو...
آرشیو پیوندهای روزانه
زخمه های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
فرشته های من...
دلی بزرگ در شهری کوچک
زخمی
مرد قبیله
وب سایت شهر قهدریجان
هیچ نامه
ان الانسان لفی خسر
اوقات شرعی
ادیبانه (نشریه ی ادبی)
تلخابه
پاتیراس
آواره
ریحانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

JavaScript Codes
 
< <

کد آهنگ در کد باز